اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


________________________________________________________________________________________________انتهای صفحه

بهمن 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    

موضوع بندی :


تعداد شب شکنان : 3166800


Powered by BlogSky.com



 
وبسایت رسمی سیدمحمدخاتمی

وبلاگ دکتر معین

وبسایت شیرین عبادی

وبسایت دکتر سروش

تا آزادی باقی

وبنوشت سیدمحمدعلی ابطحی

خبرگزاری دانشجویان ایران...ایسنا

پایگاه اطلاع رسانی بنیادآزادی، رشد وآبادی ایران(باران)

سایت خبری تابناک

سایت خبری فردا

وبلاگ مشترک سیدعطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

دیپلماسی ایرانی

شریعت عقلانی...وبلاگ احمد قابل

وبسایت لطف الله میثمی

زاویه دید ...وبلاگ محمد جواد غلامرضاکاشی

وبلاگ عباس عبدی

روزها

نونوشته...وبلاگ علی باقری

وبلاگ احمد شیرزاد

وبسایت محمدعلی نجفی

نمای آینده - وبلاگ کریم ارغنده پور

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 24 بهمن ماه سال 1387
(Past perfect) ماضی بعید

من از ازل نبوده ام و تا ابد هم نخواهم ماند !!! کاش مرا در لحظه در میافتی  ، " وقتی از تو حرف می زنم فعل هایم ماضی بعید  می شوند ، ماضی خیلی خیلی بعید ،نزدیکتر بیا دلم برای یک حال ساده تنگ شده" حالی به وسعت یک لحظه درنگ. 

ما به انتظار تغییر ضمیر زمان روزها را به دوره نشسته ایم ؛ و در سوگ ثانیه ها زندگی را در مسلخ تقدیر بدرود می گوییم و آنگاه که چاقوی سرد سکوت ، گلوی فرصت را درید ،تنها پشیمانی است که ما را یاد می کند. 

آری تو با زمان عشق را فراموش میکنی و من با عشق زمان را؛ و این ذات زمان است که آن را تغییری نیست. 

برای بیان خویش به دنبال واژه مگرد ،حدیث دل را چشمها به بانگ رسا میخواند.عشق را انگیزه ای بیش از این میباید.سوگند به حرمت آخرین کلمه ، پیش از آنکه از چله حنجره رها گردد ،من برای پایان بی تو ، تنها یک لحظه را نیازمندم. 

ای نگهبان رویاهای من ؛ آنگاه که خداوند از گران خواب خویش سر بردارد ، من به تو ثابت خواهم کرد ، ما  می توانیم. 

چهارشنبه 2 بهمن ماه سال 1387
برای گل بانو

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد 

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
به نام انسان

هرگز از مرگ نهراسیده ام ، اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود . هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد. 

* شاملو * 

نه از نگاه من هستی را ارزش بودن است و نه بودنم را ارزشی از برای هستی . به تاریک خانه ای که سوسوی هیچ شمعی را در آن نور هدایت نیافتم و هیچش را بهای دل باختن.  

به بزمی که جزء تلخکامی مطاعی در آن نمی جویی و جزء بی حاصلی ، حاصلی نمیابی.بودن را برتافتن بس دشوار است مرا . نه از آن رو که ظرفی بودم کوچک ؛ که مظروفی پر بهاء تر می جستم از آنچه در این دون دنی به وفور با نام زندگی یاد می شود و تنها مجالی است تا ممات نه فرصتی  برای حیات . در قاموس نوین زندگی یعنی زنده بودن نه زیستن آنگونه که آدمی را سزاوار است. 

من از اندیشه های خام و خوشبختی های پوچ و هر آنچه وامیداردمان به ساده لوحانه زیستن ، دل کنده ام.هنوز نفسی هست که در سوگ خفته خویش دست  از حیات بشویید؟ مردگان فدیه حیات زندگانند؟ 

خاطرات دور در غبار زمان مدفون می شوند .احساس تلخی از شک و ترس ممزوج در من ریشه دوانده.گرچه تفاوتی نمیکند ، من باریچه ام یا بازی گردان؟؟؟  

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386
گل بانوی من
افسوس ، باکره عشق مرا زمانی به آغوش خویش دعوت نمود که من در بستر عفاف روسپی تقدیر خفته بودم!؟!
افسوس ، همیشه برای رسیدن دیر میرسیم. همیشه هنوز از هرگز گواراتر به نظر میرسد پس هنوز به غنودن در آغوش تو مرا امیدی هست و میخواهم که هرگز نگویی مرا هرگز به خویش مهمان نخواهی کرد.

دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
زیرا هنوز هم ...

آینده از آن ِ ملتی است که گذشته خویش را خوب درک کرده باشد ، اما دریغا که ما ، دیروز مان را سوزاندیم برای امروز و امروز مان را گذراندیم به امید فردا و فرداها مان را به دستان لاابالی باد سپردیم تا از آن دیروزی دیگر سازد برایمان . این است تسلسل پوچ انسانی.
سوگند به قداست یکایک کلمات ، همه ما در دنیای نمادهای مان اسیر شده ایم ، دنیایی که دیگر از آن هیچ کس نیست ، نه از آن ِ انسان و نه از آن ِ خدا و شاید خداوند نیز از همین درد در رنج است.
ما با باور هایی زنده ایم که باوراندنمان. ما را عینک هایی تازه می باید ، که از پس شیشه های آبی رنگ آن ، به دنیای خاکستری خویش بنگریم . دنیای که تنها راه تحمل ان دیازپامی است که خوراند نمان ، تا بلکه صدای انفجار تکه سنگ های درون سینه هامان را نشنویم و یا طنین اصوات را در تهی طبل ِ سرها مان . رودخانه اندیشه های ما از مرداب سرچشمه میگیرد.
به وسعت غیر قابل ادراک وجود تو سوگند که من ، با تمام وجود خواستم که با دنیا مدارا کنم . اما این دایره بزرگ متعفن ، هیچگاه مدینه فاضله من نخواهد بود ؛ زیرا که در آن بی رحمانه از کنار حقایق میگذرند و بی رحمانه تر ، اصوات متولد نشده در حنجره را می خشکانند . تمام آوازهامان در باد از صدا افتاده.سرهای تهی از مغز مان بی شباهت به زمین فوتبال بعد از مسابقه نیست ، زیرا هنوز هم نیاموخته ایم که برای کسب پیروزی باید همواره یک قدم جلوتر از خویش بدویم.
هنوز هم با اشاره سر تایید میکنیم و در دل به زهر خندی ، فلق خورشید را با اتکا به ساعت های مچی سویسی خود ، آغاز روز می پنداریم.
مرا دورتر از من دفن کنید ، من از خور بیزارم . من به اندازه تمام ثانیه هایی که نزیستم ، از تمام ثانیه های نفس کشیدنم بیزارم . زیرا هنوز هم بزرگ ترین هنر را نیاموخته ام . زیرا هنوز هم آفتابگردان های باغچه را قصاص نکرده ام .زیرا هنوز من نبوده ام .زیرا هنوز ...

   1      2      3      4      5    >>
یکی نفر شبیه میلیارد ها انسان دیگر.
شناسنامه کامل من...

Email : Boy_Artist2003@yahoo.Co.Uk

Yahoo ID : Boy_Artist2003


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری


عناوین آخرین یادداشت ها

بالای صفحه